تبليغاتX
از هر دری سخنی
هدیه به یکدیگر بدهید تا رشته محبتتان استوار شود زیرا هدیه محبت را می افزایدو کدورت را از بین می برد

 

   شيعه بگو تو واهمه

                         علي (ع) رو عشقه

   هر چي بگي بازم كمه

                          علي (ع) رو عشقه

 

مولاي من ، اين روز را نه به خاطر پدر بلكه به عشق تو جشن مي گيريم .

پدر شيعه تويي ، روزت مبارك . 

 

 

يا صاحب الزمان 

 

با تمام وجودم ميلاد جد بزرگوارتان را تبريك مي گويم .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 2:11  توسط فاطمه  | 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 1:41  توسط فاطمه  | 

 

  سلام بر ماه رجب 

 ماهي كه خدا درهاي رحمت خود را بر تمام بندگانش مي گشايد .

 كجاييد اي بندگان خدا براي تجديد ميثاق با پروردگارتان .

 اين فرصت خوبيست براي خوب بودن

 پس بشتابيد به سوي نعمت هاي خداوند که او نعمتش را بر ما تمام كرد .

 

فرا رسيدن ماه رجب را به پيشگاه حضرت مهدي (ع) تبريك مي گويم .

به اميد ظهورش

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 1:35  توسط فاطمه  | 

 

پسر زني به سفر دور رفته بود و ماه ها بود از او خبري نداشت . بنابراين زن دعا مي كرد كه او سالم به

خانه برگردد . اين زن هر روز به تعداد اعضاي خوانواده اش نان مي پخت و هميشه يك نان اضافه هم مي

پخت و آن را پشت پنجره مي گذاشت تا رهگذري گرسنه كه از آنجا مي گذشت نان را بردارد . هر روز مرد

گو‍ژپشت از آنجامي گذشت و نان را برمي داشت و به جاي آن كه از او تشكر كند مي گفت : « كار كار

پليدي كه بكنيد با شما مي ماند و هر كار نيكي كه انجام دهيد به شما باز مي گردد.»

اين ماجراهر روز ادامه داشت تا اين كه زن از گفته هاي مرد گوژپشت ناراحت شد. او به خود گفت : «او نه

تنها تشكر نمي كند بلكه هر روز اين جمله را بر زبان مي آورد . نمي دانم منظورش چيست .»

يك روز كه زن از گفته هاي مرد گوژپشت به تنگ آمده بود تصميم گرفت از شر او خلاص شود . بنابراين نان

او را زهر آلود كرد و آن را با دست هايي لرزان پشت پنجره گذاشت ، اما ناگهان به خود گفت : « اين چه

كاري است كه مي كنم ؟» بلافاصله نان را برداشت و در تنور انداخت و نان را برداشت و حرف هاي معمول

خود را تكرار كرد و به راه خود رفت .

آن شب در خانه زن به صدا در آمده . وقتي كه زن در را باز كرد ،فرزندش را ديد كه نحيف و خميده با لباس

هايي پاره پشت در ايستاده بود . او گرسنه ،تشنه و خسته بود . در حالي كه به مادرش نگاه مي كرد ،

گفت :

         مادر ،اگر معجزه نشده من نمی توانستم خود را به شما برسانم  . در چند فرسنگی اينجا چنان

 

گرسنه و ضعيف شده بودم كه داشتم از هوش مي رفتم . ناگهان رهگذري گوژپشت را ديدم كه به

 

سراغم آمد .لقمه اي غذا خواستم دو او يك نان به من داد و گفت : « اين تنها چيزي است كه من هر

 

روز مي خورم . امروز آن را به تو مي دهم  »                                                                       

 

 

هر كار پليدي كه انجام دهيد با شما مي ماند . هر كار نيكي كه انجام دهيد به شمال باز مي گردد

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 20:42  توسط فاطمه  | 
 
New Page 1