تبليغاتX
از هر دری سخنی
هدیه به یکدیگر بدهید تا رشته محبتتان استوار شود زیرا هدیه محبت را می افزایدو کدورت را از بین می برد

 

آواز اذان شنيدن از دور

مؤذني اذان مي گفت و مي دويد و پرسيدند : چرا مي دوي ؟

گفت : مي گويند آواز تو از دور خوش است ، مي دوم تا آواز خود را از دور بشنوم .

 

معجزه

شخصي دعوي پيغمبري كرد . او را نزد خليفه بردند .

خليفه پرسيد : معجزه ات چيست ؟

گفت : معجزه ام اين است كه مي فهمم در دل شما چه مي گذرد ؟

خليفه پرسيد : پس بگو در دل ما چه مي گذرد ؟

گفت : همه تان فكر مي كنيد من دروغ مي گويم .


                                         ببین چه قشنگ داره آب می خوره !!!!

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 11:27  توسط فاطمه  | 

 

و زمبن به عشق گام هاي اوست كه مي چرخد . و بهار هنوز به بوي اوست كه سبز

 مي شود و خورشيد به نور اوست كه مي تابد .

 

                                   مبعث پيامبر اكرم مبارك باد .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 17:27  توسط فاطمه  | 

 

فرشته تصميمش را گرفته بود . پيش خدا رفت و گفت :

خدايا ، مي خواهم زمين را از نزديك ببينم . اجازه مي خواهم و مهلتي كوتاه .دلم بي تاب تجربه اي

زميني است .

خداوند در خواست فرشته را پذيرفت .

فرشته گفت : تا بازگردم ، بالهايم را اينجا مي سپارم ، اين بالها در زمين چندان به كارم نمي آيد .

خداوند بالهاي فرشته را بر روي پشته اي از بالهاي ديگر گذاشت و گفت : بالهايت را به امانت نگاه مي

دارم ، اما بترس كه زمين اسيرت نكند ، زيرا خاك زمينم دامنگير است .

فرشته گفت : بازمي گردم ، حتما بازمي گردم . اين قولي است كه فرشته اي به خداوند مي دهد .

فرشته به زمين آمد و از ديدن آن همه فرشته بي بال تعجب كرد . او هر كه را كه مي ديد ، به ياد مي

آورد . زيرا او را قبلا در بهشت ديده بود . اما نمي فهميد كه چرا اين فرشته ها براي پس گرفتن بالهايشان

به بهشت بر نمي گردند .

روزها گذشت و با گذشت هر روز فرشته چيزي را از ياد برد . و روزي رسيد كه فرشته ديگر چيزي از آن

گذشته دور و زيبا به ياد نمي آورد ، نه بالش را و نه قولش را .

 

فرشته فراموش كرد . فرشته در زمين ماند .

فرشته هرگز به بهشت بر نگشت .

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 13:6  توسط فاطمه  | 
 
New Page 1