تبليغاتX
از هر دری سخنی - فرشته فراموش کرد !
هدیه به یکدیگر بدهید تا رشته محبتتان استوار شود زیرا هدیه محبت را می افزایدو کدورت را از بین می برد

 

فرشته تصميمش را گرفته بود . پيش خدا رفت و گفت :

خدايا ، مي خواهم زمين را از نزديك ببينم . اجازه مي خواهم و مهلتي كوتاه .دلم بي تاب تجربه اي

زميني است .

خداوند در خواست فرشته را پذيرفت .

فرشته گفت : تا بازگردم ، بالهايم را اينجا مي سپارم ، اين بالها در زمين چندان به كارم نمي آيد .

خداوند بالهاي فرشته را بر روي پشته اي از بالهاي ديگر گذاشت و گفت : بالهايت را به امانت نگاه مي

دارم ، اما بترس كه زمين اسيرت نكند ، زيرا خاك زمينم دامنگير است .

فرشته گفت : بازمي گردم ، حتما بازمي گردم . اين قولي است كه فرشته اي به خداوند مي دهد .

فرشته به زمين آمد و از ديدن آن همه فرشته بي بال تعجب كرد . او هر كه را كه مي ديد ، به ياد مي

آورد . زيرا او را قبلا در بهشت ديده بود . اما نمي فهميد كه چرا اين فرشته ها براي پس گرفتن بالهايشان

به بهشت بر نمي گردند .

روزها گذشت و با گذشت هر روز فرشته چيزي را از ياد برد . و روزي رسيد كه فرشته ديگر چيزي از آن

گذشته دور و زيبا به ياد نمي آورد ، نه بالش را و نه قولش را .

 

فرشته فراموش كرد . فرشته در زمين ماند .

فرشته هرگز به بهشت بر نگشت .

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 13:6  توسط فاطمه  | 
 
New Page 1